آرزو آزادی
کودک امروز پیش از آنکه فرصت کند جهان را کشف کند، با جهانی کشفشده روبهرو میشود. تصویرها آمادهاند، شخصیتها از پیش طراحی شدهاند، صداها انتخاب شدهاند و حتی گاهی هوش مصنوعی میتواند در چند ثانیه چیزی را که کودک هنوز فرصت نکرده در ذهن خود بسازد، برای او به تصویر تبدیل کند. مسئله فقط زیاد شدن تکنولوژی نیست؛ مسئله، کم شدن فاصلهای است که میان «دیدن» و «خیال کردن» وجود دارد. کودک برای رشد به این فاصله احتیاج دارد؛ به مکثی که در آن چیزی هنوز کامل نشده باشد. اینجاست که داستانگویی اهمیت پیدا میکند.
داستان، برخلاف تصویر آماده، چیزی را تمام نمیکند. یک جمله میتواند دری باشد به هزار تصویر. وقتی به کودک میگوییم: «در جنگلی دور، دختری زندگی میکرد که هر شب صدای عجیبی از زیر زمین میشنید»، چهره دختر، رنگ جنگل، تاریکی زیر زمین و آن صدای ناشناخته را هیچکس به جای کودک تعیین نکرده است. ذهن کودک ناچار است وارد عمل شود. او باید جهان را بسازد.
در حقیقت، داستانگویی یکی از ظریفترین تمرینهای تخیل است؛ زیرا کودک را از جایگاه تماشاگر به جایگاه آفریننده منتقل میکند. ویگوتسکی، روانشناس برجسته روس، تخیل را نیرویی منفصل از واقعیت نمیدانست. از نظر او، تخیل از تجربههای واقعی کودک تغذیه میکند و با ترکیب دوباره آن تجربهها، امکان ساختن چیزی تازه را فراهم میآورد. کودک از هیچ، جهان نمیسازد؛ او تکههای جهان را برمیدارد، جابهجا میکند و از آنها معنایی تازه میآفریند. همین فرآیند، اساس خلاقیت است.
داستان دقیقاً چنین فرصتی فراهم میکند. کودک میتواند اژدهایی را که همه از آن میترسند، دوست خود کند. میتواند برای شخصیت شکستخورده داستان، پایانی تازه بنویسد. میتواند هیولای قصه را بکشد، نجات دهد یا اصلاً تصمیم بگیرد هیولایی وجود نداشته باشد. این انتخابها ظاهراً بازی کودکانهاند، اما در لایه عمیقتر، تمرین آزادی روانیاند.
برونو بتلهایم در «کاربردهای افسون»بر نقش قصههای پریان در مواجهه کودک با ترسها و تعارضهای درونی تأکید میکند. قصه به کودک اجازه میدهد با چیزهایی روبهرو شود که شاید در زندگی واقعی هنوز قادر به نامگذاری آنها نیست. ترس در قالب گرگ ظاهر میشود، تنهایی در قالب جنگل، و امید میتواند چهره یک قهرمان کوچک را پیدا کند. کودک لازم نیست درباره احساسش سخنرانی کند؛ گاهی کافی است آن را نقاشی کند. از این منظر، نقاشی ادامه داستان است.
جهان ذهنی و جهان مادی
وقتی کودک پس از شنیدن یک قصه شروع به نقاشی میکند، در واقع از یک جهان ذهنی به یک جهان مادی عبور میکند. چیزی که فقط در ذهن او وجود داشته، روی کاغذ شکل میگیرد. این لحظه بسیار مهم است: کودک تجربه میکند که من میتوانم چیزی را که درون من وجود دارد، به جهان بیرون بیاورم. این تجربه بهتدریج حس عاملیت را شکل میدهد؛ احساسی که کودک را نسبت به توانایی تأثیرگذاری خود بر جهان مطمئنتر میکند. اینجاست که تفاوت میان «نقاشی از روی تصویر» و «نقاشی از روی داستان» آشکار میشود.
در نقاشی از روی تصویر، پاسخ تا حد زیادی از پیش وجود دارد. کودک باید به تصویری نزدیک شود که شخص دیگری ساخته است. اما در نقاشی مبتنی بر داستان، پاسخ نهایی وجود ندارد. کودک باید تصمیم بگیرد: چه رنگی؟ چه شکلی؟ چه اندازهای؟ چه کسی قهرمان باشد؟ چه اتفاقی افتاده است؟ و بعد چه خواهد شد؟ خلاقیت در همین فاصله متولد میشود؛ در فاصله میان سؤال و پاسخ.
الیوت آیزنر، متفکر برجسته آموزش هنر، بارها بر این نکته تأکید داشت که هنر فقط تولید یک محصول زیبا نیست؛ هنر شکل خاصی از اندیشیدن است. هنر به کودک یاد میدهد با ابهام زندگی کند، انتخاب کند و برای یک مسئله بیش از یک پاسخ ممکن ببیند. این شاید یکی از ضروریترین تواناییها برای انسانی باشد که قرار است در جهان پیچیده آینده زندگی کند.کودک خلاق الزاماً کودکی نیست که زیباتر نقاشی میکند؛ کودکی است که هنوز میتواند بپرسد: «اگر طور دیگری باشد چه؟»
این «اگر» قلب تخیل است. پیاژه نیز در مطالعه رشد شناختی کودک نشان داد که بازی و خیال بخشی جداییناپذیر از فرآیند ساختن و سازمان دادن تجربههای ذهنی کودکاند. کودک از طریق بازی و نمادپردازی، جهان را فقط دریافت نمیکند؛ آن را دوباره میسازد و قابل فهم میکند.
از سوی دیگر، یونگ و سنت روانشناسی تحلیلی، برای نمادها و تصاویر ذهنی جایگاهی جدی قائلاند. البته نباید هر نقاشی کودک را بهسادگی به یک «رمزگشایی روانشناختی» تبدیل کرد؛ اما نمیتوان انکار کرد که تصویر، برای کودک، گاهی پیش از زبان به احساس شکل میدهد. چیزی که هنوز واژه ندارد، ممکن است نخست به رنگ، خط یا یک شخصیت خیالی تبدیل شود.
و شاید امروز، در عصر هوش مصنوعی، مسئله از همیشه جدیتر شده باشد. ما وارد دورهای شدهایم که ماشین میتواند تصویر بسازد، داستان تولید کند، شخصیت طراحی کند و حتی به توصیف یک کودک از یک رؤیا، در چند ثانیه تصویری کامل ارائه دهد. این توانایی، شگفتانگیز است؛ اما درست به همین دلیل باید از خود بپرسیم: چه چیزی را نباید به ماشین واگذار کنیم؟ شاید یکی از پاسخها، همان فضای ناتمام خیال کودک باشد.
دفاع از قلمرو خیال
خیال، همیشه به محصول نهایی نیاز ندارد. گاهی ارزشمندترین بخش یک تصویر، همان چیزی است که هنوز کشیده نشده است؛ همان چیزی که کودک باید خودش تصور کند، انتخاب کند و بسازد. در روزهایی که مرز میان آفرینش انسانی و تولید ماشینی هر روز باریکتر میشود، دفاع از خیال کودک به معنای مخالفت با فناوری نیست. برعکس، به معنای آن است که در کنار آموزش استفاده از فناوری، از تواناییهایی نیز محافظت کنیم که فناوری نباید جایگزین آنها شود: پرسیدن، تصور کردن، انتخاب کردن، اشتباه کردن و ساختن چیزی که پیش از آن وجود نداشته است.
نگارنده در کتاب «دفاع از قلمرو خیال در عصر هوش مصنوعی» این مسئله را از زوایای دیگری نیز پی گرفته ام؛ از رابطه میان کودک، تصویر، داستان و تخیل گرفته تا این پرسش بنیادین که در عصر ماشینهای تصویرساز و داستانگو، چگونه میتوان قلمرو خیال انسانی را زنده نگاه داشت.
شما چه نظری دارید؟